ثبت خاطرات شما معرفی به دوستان

اروپا(نمايشگاه تجهيزات پزشكي) - آرش نورآقايي - 1390/08/25
شرح خاطره :

چهارشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۰

آمده ام “كُلن”.

در يك كلام، كار ما (به عنوان راهنما) سخت است. گاهي به جان كندن مي ماند.

و من بعد از ۳۷ سال زندگي فهميدم كه به چه سادگي، هميشه به چه سادگي فريب مي خورم.

 

شنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۰

چهار روز از اين سفر شش روزه گذشته است و موضوعات جالبي براي گفتن دارم، اما فعلا و در اين شرايط حال و حوصله اي براي نوشتن نيست.

دليل بي حوصلگي ام اين است كه همين چند ساعت پيش، كوله پشتي ام را در ترن جا گذاشتم. به غير از ارزش مالي دو ميليون توماني محتوياتش، فكرم به شدت درگير همه ي لوازمي است كه از دست دادنشان برايم خيلي سخت است. فعلا با سرزنش كردن خودم، دقايق را مي گذرانم.

 

به عنوان راهنما، با گروهي از افراد متخصص و پزشك به كشور آلمان سفر كرده ايم تا آن ها در نمايشگاه تجهيزات پزشكي شهر “دوسلدورف” شركت كنند. نام اين نمايشگاه Medica “مديكا”ست.

 

 

اروپايي اين روزها به پيشواز سال نو رفته اند. اينجا كُلن است و قرار است به زودي بازارهاي محلي سال نو در جاي جاي اين شهر برپا شود.

 

فروشگاه ها برخي از اجناس را حراج كرده اند و خودشان را براي فرارسيدن سال نو تزيين كرده اند.

 

 

 

 

 

 

 

 

اين هم يكي از سالن هاي نمايشگاه بزرگ “مديكا”ست. بزرگترين نمايشگاه تجهيزات پزشكي در دنيا همين نمايشگاه در شهر “دوسلدورف” است. فصل توريستي تمام شده و حالا با برپايي اين نمايشگاه و نمايشگاه هاي شبيه به اين، تاجران را به سمت خودشان جذب مي كنند، هتل ها را پر مي كنند، در رسانه ها مورد توجه (مثبت) قرار مي گيرند و …

 

من كه از تجهيزات پزشكي چيزي نمي دانم ولي با گشت و گذار در اين نمايشگاه از تنوع محصولات و فن آوري هاي عرضه شده تا حدي باخبر شدم. اين تجهيزات شامل وسايل ورزشي هم بود.

 

وسايل و ابزارهاي امداد نجات بخشي از نمايشگاه را به خود اختصاص داده بودند.

 

مي شد وسايل و ابزارهاي بازي و سرگرمي را در نمايشگاه ديد كه براي اعتدال روحي و جسمي مفيد بودند.

 

لباس اتاق عمل

 

آمبولانس مدرن و زيبا

 

وسايل براي شبيه سازي عمل جراحي

 

 

 

برخي از شركت هاي ايراني هم در نمايشگاه شركت كرده بودند.

 

وسايل آموزش پزشكي فراواني در نمايشگاه ديده مي شد.

فقط انسان ها نيستند كه به درمان و امداد پزشكي نياز دارند.

سايه ي پاييز

فرصت كردم از يكي از موزه هاي شهر دوسلدورف بازديد كنم. اين ديوار جزو ساختمان موزه نيست ولي همان اطراف است.

تصوير بالا، نام موزه را نشان مي دهد. به مسوول بليط فروشي گفتم: خبرنگار هستم ولي كارتم همراهم نيست. بدون اينكه يك كلمه توضيح بخواهد نه تنها بليط ۱۲ يورويي موزه و نمايشگاه موقت موزه را رايگان در اختيارم گذاشت بلكه گفت كه اگر بخواهم مي توانم به طور رايگان از امكانات “راهنماي شنيداري” موزه استفاده كنم.

متاسفانه اجازه عكاسي در موزه وجود نداشت اما توانستم آثاري از: پابلو پيكاسو، ژرژ براك، مارك شاگال، آمادئو موديلياني، پُل كِله، مارسل دوشامپ، واسيلي كاندينسكي، ماكس ارنست، رنه ماگريت، سالوادور دالي، آلبرتو جياكومتي، … را در اين موزه ببينم. بعضي از اين آثار نقاشي و حجمي جزو بهترين هاي دنيا هستند.

ديدار از اين موزه، ايده هاي جالب توجهي را در ذهنم به وجود آورد كه اميدوارم روزي بتوانم درجايي به كار ببندمشان.

درختاني براي كريسمس

بابا نوئل

سه سال پيش، وقتي از سفر دو ماهه ي اروپا برگشتم، “مجيد عرفانيان” سرزنشم كرد كه چرا به “بروژ” (شهر بسيار زيبايي در بلژيك) نرفته ام. بعد از سه سال، در اين سفر فرصتي پيش آمد تا از “كُلن” سوار ترن شوم و به همراه سه تن از همسفران به “بروژ” برويم.  در مسير از “آخن” گدشتم. “آخن” به خاطر الطاف “شهرزاد فتوحي” (در سفر دو ماهه به اروپا) برايم بسيار دلنشين است. اين عكس را در نزديكي ايستگاه ترن “آخن” گرفتم.

در عكس بالا طراحي ايستگاه ترن شهر “لي يژ” (در كشور بلژيك) را مي بينيد. معماري اين ايستگاه بسيار زيبا طراحي و اجرا شده است.

شرح زشت و زيبا از سفر به بروژ: ما چهار نفر خودمان را به شهر زيبا و رمانتيك (معماري شهر يادآور معماري قرون وسطايي است) رسانديم و لدت فراوان برديم. در اين شهر قدم زديم، قايق سواري كرديم، عكس گرفتيم و فيلم برداري كرديم، شكلات بلژيكي خريديم و شام لذيذي هم به بدن زديم. سپس با ترن به سمت “كلن” برگشتيم. در يكي از ترن هاي مسير (سه ترن عوض كرديم و در اين جا منظورم ترني است كه ما را از “لي يژ” به “آخن” آورد) كوله پشتي ام را جا گذاشتم. دوربين فبلم برداري ام با همه ي لوازم جانبي اش، سه كتاب، شكلات هايي كه خريده بودم، برخي از مدارك سفر، MP3 Player و … همه و همه از دستم رفت. ديگر در اين مورد چيزي نمي گويم تا حالم بد نشود…

همين امروز، امروز كه مي نويسم براي خريد و بازديد به “دوسلدورف” رفتيم. شهر پر جنب و جوش بود. بوي عيد مي آمد. در اين صحنه شراب داغ مي فروختند.

لبخند دوسلدورف