ثبت خاطرات شما معرفی به دوستان

يونان،آلمان،هلند - آرش نورآقايي - 1391/06/31
شرح خاطره :

سه شنبه ۲۱ شهريور ۱۳۹۱

در جزيره “هيدرا” رو به دريا نشسته ام. پشت سرم كافه isalos قرار گرفته، همان جايي كه با موبايلم از اينترنت رايگانش براي نوشتن اين post استفاده مي كنم.

آبي

و اين سفيدي تنيده در آن

درياي مواج

آبي

و آن رخنه هاي سفيد

آسمان ابري

يكي تكرار حجم

و ديگري حجم تكرار

 

چهارشنبه ۲۲ شهريور ۱۳۹۱

ساعت ۲۰:۳۵ دقيقه به وقت آلمان شروع كرده ام به نوشتن اين مطلب.

حالا در شهري هستم كه “آلبرشت دورر” از سال ۱۵۰۹ تا ۱۵۲۸ در آن زندگي كرده است. كمتر از دو ساعت است كه به اينجا، يعني شهر Nurenberg رسيده ايم.

صبح امروز (۱۲ سپتامبر) آتن را به مقصد فرانكفورت ترك كرديم. سه ساعت پرواز در انتظارمان بود. حدود سه ساعت در فرانكفورت مانديم تا هم گشتي بزنيم و هم ناهار بخوريم. بعد يك مسير حدود ۲۳۰ كيلومتري را با اتوبوس پيموديم و آمديم به “نورنبرگ”.

با توجه به اينكه دوربينم حالش خيلي بد است، نمي دانم مي توانم در ادامه ي سفر، گزارش تهيه كنم يا نه.

در مورد آتن بايد بگويم، كه سه شب كم نظير را تجربه كردم. نام اين شب ها را مي گذارم، شب هاي خوشبختي آتن.

سفر هميشه به من يادآوري مي كند كه ما چقدر از وجودمان را فراموش كرده ايم. ضمنا اين عكس را با موبايل گرفته ام.

……………………

 

كيمياي شب و جادوي شراب و گرماي بوسه

همارتفاع با آكروپليس

بر فراز همه ي معابد

 

جمعه ،24 شهريور 91

دنياي آلماني را دوست دارم، هميشه به آن علاقمند بوده ام. و انگار هر مرتبه كه به اين كشور وارد مي شوم با اين احساس خوشايند تجديد بيعت مي كنم.

احتمالا تا حالا نگفته ام كه شركت در نمايشگاه “GalaBau”، يكي از اهداف اين سفر است. اين نمايشگاه معتبرترين نمايشگاه جهاني در زمينه طراحي، ساخت و حفظ فضاي شهري و فضاي سبز است كه هر دو سال يك بار در شهر نورنبرگ آلمان برگزار مي شود. محورهاي اساسي نمايشگاه عبارتند از: ماشين آلات و تجهيزات ساختماني (زلزله، ماشين آلات خاص براي ساخت چهارراه ها و محورهاي اصلي، ماشين آلات سنگ بري و …)، مواد و مصالح براي ساخت و حفظ ساختمان، گياهان و بذرها، حفظ و نگهداري ماشين آلات و تجهيزات، ساخت فضاهاي ورزشي و تفريحي، حمل و نقل، طراحي شهري، انبار و سايت شهري، بخش هاي خاص (حمل درختان، آبياري و زه كشي، زباله و بازيافت، تجهيزات قبرستان و …)، خدمات سازماني و اداري، تشكل ها و سازمان ها، بازيافت و …

همانطور كه در بالا گفتم يكي از اهداف اين تور، شركت در نمايشگاه GalaBau است، اما نمي دانم چرا برخي از همسفران بنده كه قرار است به عنوان مهندس، تاجر يا مدير پروژه هاي مهندسي راه و ساختمان از اين نمايشگاه بازديد كنند، انگليسي بلد نيستند، ايميل ندارند و يا حتي كارت ويزيت با خودشان نياورده اند و يا اصلا ندارند.

فكر كردن به اين موضوعات بدجوري عذابم مي دهد.

اما، برايتان بگويم كه “نورنبرگ” شهر بسيار زنده و زيبايي است. اصلا انتظارش را نداشتم. درواقع مي توانم بگويم فوق العاده است. بگذاريد بقيه قصه را با عكس دنبال كنيم:

 

امروز صبح به اتفاق همسفرانم، ساعت ۹:۳۰ هتل را ترك كرديم و به سمت نمايشگاه شهر “نورنبرگ” حركت كرديم. بليط ورود به نمايشگاه GalaBau براي هر نفر، ۱۵ يورو بود. در تصوير ورودي نمايشگاه و محل كنترل بليط ها مشخص است. البته اين عكس را زماني گرفتم كه صف تمام شده و همه بازديدكنندگان به داخل نمايشگاه رفته اند.

وقتي همه همسفرانم به داخل نمايشگاه رفتند، از يكي از مسوولين نمايشگاه سوال كردم كه آيا هيچ امكان ويژه اي براي خبرنگاران وجود دارد يا نه؟ جوابم اين بود: “ورودي رايگان است. مكاني براي استفاده از اينترنت رايگان در اختيار خبرنگاران وجود دارد كه در آنجا مي توانند از نوشيدني و خوردني رايگان هم بهره ببرند.” بنابراين كارت خبرنگاري ام را نشان دادم و داخل شدم. همه چيز در حد عالي و با احترام فراوان توام بود.

ديدم اينجا دقيقا همان رفتار محبت آميزي را با خبرنگاران مي كنند كه در كشور خودمان هم انجام مي شود! ديدم كه آلماني ها خيلي هم از ما ايراني ها در اين زمينه جلوتر نيستند!

اين عكس و چهار عكس بعدي را به منظور آشنايي با فضاي نمايشگاه در معرض ديدتان قرار مي دهم.

بدون شرح

بدون شرح

بدون شرح

بدون شرح

همانطوري كه قبلا هم عرض كردم، لنز دوربينم دچار مكشل اساسي شده به طوريكه با دشواري مي توانم روي سوژه اي فوكوس كنم و عكس بگيرم. بنابراين با نور داخل سالن هاي نمايشگاه امكان گرفتن عكس هاي بيشتر و بهتر وجود نداشت.

بعد از بازديد از نمايشگاه، تصميم گرفتيم كه به مركز شهر ۱۰۰۰ ساله نورنبرگ برويم و حال و هواي اين شهر را دريابيم. شهر قديمي نورنبرگ همچون بسياري از شهرهاي اروپايي، با ديوار محصور بوده كه امروزه نيز بخشي از آن باقي مانده است. چند دروازه و بخشي از خندق پشت ديوار شهر هم هنوز وجود دارند. نورنبرگ امروزه جزو ايالت “باواريا” محسوب مي شود.

احتمالا خيلي ها، “نورنبرگ” را با عنوان “دادگاه نورنبرگ” مي شناسند. دادگاه نورنبرگ در ۲۰ نوامبر ۱۹۴۵ ميلادي پس از خاتمه جنگ جهاني دوم به منظور محاكمه ۲۲ تن از رهبران آلمان نازي كه باعث كشته شدن بيش از ۵۰ ميليون نفر و متلاشي شدن زندگي ميليون‌ها انسان بودند، تشكيل شد.

اگر تا حالا نورنبرگ براي بنده تداعي گر همين دادگاه بود، اما از امروز معناي ديگري پيدا كرد. در تصوير، نمايي از رودخانه ي Pegnitz مشخص است. اين رودخانه Old Town نورنبرگ را به دو بخش تقسيم مي كند.

بخشي از فضاي شهري نورنبرگ و رودخانه Pegnitz در تصوير مشخص است.

اولين موضوع جالبي كه در رابطه با “نورنبرگ” فهميدم اين بود كه اين شهر، محل تولد يكي از معروفترين برندهاي دنياست. حتما تا به حال يكي از مدادهاي شش ضلعي “فابر-كاستل” را در دستانتان گرفته ايد و با آن چند خطي نوشته ايد.

بله، زندگي “فابر كاستل” Faber-Castell از اينجا آغاز شده است. نام “فابر كاستل” از ادغام نامهاي خانوادگي بارونس Ottilie von Faber و كُنت Alex ander zu Castell-Rudenhausen به وجود آمده است. درواقع وقتي اين بارونس و كنت با هم ازدواج كردند، قديمي ترين كارخانه توليد لوازم التحرير دنيا هم به وجود آمد.

برخز از ديدني ها و جاذبه هاي نورنبرگ عبارتند از: كليساها، قلعه ها، موزه ها، ساختمان ها، خانه ها، فواره ها، پل ها، باغ و حش و …

نام چند موزه ي جالب توجه اين شهر را برايتان مي نويسم: مركز اسناد حزب نازي، موزه خط راه آهن آلمان، موزه اسباب بازي، موزه فرهنگ صنعتي، موزه مدرسه، موزه هنرهاي معاصر، موزه فابر-كاستل، موزه جوانان و بچه ها، موزه تاريخ طبيعي، موزه بيمارستان، موزه صلح، موزه صليب سرخ، موزه كبوتر، موزه فرهنگ زنان بين المللي و منطقه اي، موزه جُرم و جنايت، موزه راديو، …

نماي پشت ساختمان يكي از كليساهاي شهر

 

يكي از بزرگترين مفاخر “نورنبرگ”، مردي است به نام “آلبرشت دورر”. در تصوير مجسمه و ميدان “آلبرشت دورر” را مي بينيد. “دورر” در اين شهر به دنيا آمد، بخشي از زندگي اش در اين شهر سپري شد و در همين شهر نيز به خاك سپرده شده است. او نقاش، حكاك، گراورساز و رياضيدان بوده است.

خانه ي آلبرشت “دورر” كه موزه هم هست.

خيابان “آلبرشت دورر”

نمونه اي از معماري خانه ها و ساختمان هاي محلي كشور آلمان را در تصوير مي بينيد.

يكي از ورودي هاي شهر قديم “نورنبرگ”

 

موزه - قلعه

يكي ديگر از بناهاي موجود در شهر

وقتي در شهر “نورنبرگ” قدم مي زديم متوجه شدم كه برخي از اطلاعات فرهنگي مربوط به شهر و شخصيت هاي مشهور در كنار چنين نمادهايي ارائه مي شود.

اطلاعات هم به صورت مكتوب است و هم مي توان به زبان انگليسي و آلماني به آن گوش داد.

طريقه طبخ گوشت در يكي از رستوران هاي شهر

نمايي از فضاي شهر

بدون شرح

يكي از كليساهاي شهر: Lorenzkirche

بدون شرح

بدون شرح

فكر كنم نابينا بود، و البته چه صداي دلنشيني داشت. سي دي آلبومش را خريداري كردم.

يكي از برج هاي مركز قديمي شهر

بدون شرح

نزديك نمايشگاه “نورنبرگ” يك درياچه زيبا قرار دارد.

همان

بدون شرح

“نورنبرگ” در زمان هيتلر، يكي از مراكز تجمع حزب نازي بود. آنچه در تصوير مي بينيد، عكسي است كه دز آن سال ها از اين مركز گرفته شده است.

و اين عكس وضعيت فعلي آن را نشان مي دهد. روزگاري اينجا افسران بالا رتبه ي حزب نازي براي خودشان حشر و نشري داشتند.

اين عكس را با موبايل براي يادمان سرزندگي شب هاي “نورنبرگ” گرفتم. همه ي رستوران ها پر بود و مردم شاد و مهربان بودند.

 

بدون شرح

يكي از دوستان، چندين مرتبه برايم كامنت گذاشته بود كه يك عكس از خودم در اين سفر بگيرم. اين عكس را با موبايل گرفتم تا خواهش اين دوست را اجابت كرده باشم.

 

شنبه ۲۵ شهريور ۱۳۹۱

امروز، ۱۴ سپتامبر به اتفاق همسفران ساعت ۱۰ صبح هتل را ترك كرديم. تا ساعت ۱۳ در شهر “نورنبرگ” مانديم و بعد از آن يك مسير ۱۰۰ كيلومتري را پيموديم تا يكي ديگر از شهرهاي ايالت “باواريا” را ببينيم.

در زير به گزارش تصويري امروز توجه بفرماييد:

 

نمايي از خندق و ديوار شهر “نورنبرگ”

همان

يكي از برج هاي مركز شهر قديمي “نورنبرگ” در تصوير مشخص است.

نمايي از  Old Town “نورنبرگ”

نمايي از چند ساختمان زيباي “نورنبرگ”

بخشي از مسير پياده روي

بدون شرح

بدون شرح

در نزديكي خانه ي “آلبرشت دورر”، يك مركز تاريخي زيرزميني قرار دارد كه ما با پرداخت هزينه نفري ۵ يورو از آن بازديد كرديم. اينجا مكاني است كه در زمان قرون وسطي مركز تهيه و نگهداري آبجو بوده است. همچنين براي نگهداشت يخ از اين مركز زيرزميني استفاده مي شده است. در زمان جنگ جهاني دوم نيز به عنوان پناهگاه مورد استفاده قرار گرفته.

كلا آلماني ها زياد آبجو مصرف مي كنند. آبجو براي آنها حكم غذا را دارد و از آن به عنوان “نان مايع” نام مي برند. يكي از دلايل استفاده آبجو در زمان قرون وسطي اين بوده كه اين نوشيدني از آب سالم تر بوده است.

اين مكان زيرزميني چهار طبقه دارد. من را به ياد شهر زيرزمني “نوش آباد” انداخت.

اين عكس را در همين محوطه زيرزمين گرفته ام.

بعد از ديدار از محوطه زيرزميني، راس ساعت ۱۳ “نورنبرگ” را ترك و به سمت “روتنبرگ” Rothenburg حركت كرديم. يك ساعت و نيم بعد به شهر زيباي قرون وسطايي “روتنبرگ” رسيديم. در بدو ورود به اين شهر، معماري و فضاي شهر “بروژ” در بلژيك در نظرم تداعي شد.

از كنار اين شهر رودخانه ي Tauber عبور مي كند و بهترين زمان ديدار از “روتنبرگ”، دسامبر است. وقتي كه بازارهاي سال نو مسيحي برپا مي شوند توريست ها در ميان برف و سرما به اين شهر سرازير مي شوند. در عكس هاي بعدي بيشتر با فضاي اين شهر آشنا شويد.

شما با يك شهر كوچك، آرام، دلنشين و سرزنده طرف هستيد.

در اين شهر، انگار در فضاهاي كارتون هاي شركت “والت ديسني” غوطه مي خوريد.

تمام خيابان سنگفرش است و هر ساختماني آدم را شگفت زده مي كند.

طبق ايده اي كه داشتم و برايتان در همين سفرنامه مطرح كردم از اين استاد هم آلبوم موسيقي اش را كه در يك cd منتشر كرده بود، خريداري كردم. اين سومين cd در اين سفر است. تا حالا در هر شهري كه بازديد كرده ايم، از يك هنرمند چنين يادگاري خريده ام.

فضاي شهر

از بلنداي ديوار قرون وسطايي شهر كه به بيرون نگاه كنيد، چنين منظره اي پيش رويتان قرار خواهد گرفت.

 

 

 

بدون شرح

بدون شرح

بدون شرح

بدون شرح

بدون شرح

بدون شرح

نمايي از “روتنبرگ”

باز است براي پاييز، اينگونه به خاطرم رسيد.

آن كه بر روي اين صندلي نشسته، پاييز را فرامي خواند.

فكر كنم از اين تعجب كرده كه من چگونه با اين دوربين داغان شده، سعي مي كنم از او عكس بگيرم.

بدون شرح

زيباست. واقعا زيباست.

بدون شرح

بدون شرح

بدون شرح

“روتنبرگ” دو خيابان اصلي، يكي عمودي و يكي افقي دارد كه هر دو در اين ميدان به هم مي رسند.

نمايي از كوچه هاي باريك “روتنبرگ”

بدون شرح

بدون شرح

بدون شرح

بدون شرح

 

 

يكشنبه ۲۶ شهريور1391

در اتوبوس نشسته ايم و همين حالا به سمت آخن در حركت هستيم.

از اينترنت تلفن همراه استفاده مي كنم و عكس زير موقعيت مكاني كه هم اكنون در آن هستيم را نشان مي دهد:

 

حالا يك روز به عقب بر ميگرديم و گزارش سفر را دنبال مي كنيم:

 

بيست و پنجم شهريور (ديروز)، ساعت ۹ صبح هتلمان را در شهر “نورنبرگ” ترك كرديم تا به سمت شهر “بُن” برويم. تصميم داشتيم به جاي اتوبان از كناره ي رود “راين” حركت كنيم تا بتوانيم از زيبايي هاي مناظر اطراف لذت ببريم.

اولين شهري كه در مسيرمان در كنار رود “راين” قرار گرفته بود، Rudesheim نام داشت. “رودشايم” يك شهر توريستي است كه اغلب پر از گردشگر است.

“رودشايم” همچنين به دليل يك نوشيدني ويژه اش به نام FederWeiser شهرت دارد.

همان توضيح بالا.

نمايي از راين و خانه هاي اطراف در “رودشايم”

 

ﺭﻭﺩ “ﺭﺍﻳﻦ” ﻳﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﻬﻢ ﺗﺮﻳﻦ ﺭﺍﻩ ﻫﺎﯼ ﺁﺑﯽ ﺩﺍﺧﻠﯽ ﺍﺭﻭﭘﺎ است. “راين” از ديرباز نقش كليدي را در ايجاد ارتباط ميان ﺣﻮﺯﻩ ﺩﺭﻳﺎﯼ ﻣﺪﻳﺘﺮﺍﻧﻪ ﻭ ﺷﻤﺎﻝ ﺍﺭﻭﭘﺎ بازي مي كند. علاوه بر اين، زيبايي ها و افسونگري هاي”راين” چنان است كه باعث شده شاعران و نويسندگان مشهوري همچون “آلكساندر دوما” و “لُرد بايرُن” آن را بستايند.

در حد فاصل ميان شهرهاي “رودشايم” و “كوبلنس”، دره‌ي “راين” به طول ۶۵ كيلومتر در ميان كوهستان “شيفر” قرار گرفته. به دليل وجود آثار تاريخي و مناظر طبيعي فراوان، اين مسير در سال ۲۰۰۲ در فهرست ميراث جهاني يونسكو به ثبت رسيده است. در تمام مسير نه تنها برجها و كاخ هاي قديمي بلكه باغ ها و تاكستانهاي منحصر به فرد نيز در اين مسير خودنمايي مي كنند.

همانطور كه در تصوير مشاهده مي كنيد به نظر مي رسد كه عبور كشتي ها از اين منطقه به سادگي امكان پذير نباشد. اين مشكل طبيعي باعث شده تا در فرهنگ بوميان اين سرزمين افسانه اي شكل بگيرد.

بر اساس اين افسانه قديمي، دختركي موطلايي بر روي صخره اي نشسته كه دائماً موي خود را شانه مي‌زند و براي كشتيرانان و ماهيگيران آوازهاي افسونگر مي‌خواند و گاه آنها را از مسير خود منحرف مي‌سازد. اين تخته سنگ و بعدها اين دوشيزه، “لورلاي” Loreley نام گرفته است. بد نيست بدانيد كه معني “لورلاي” به معني “زمزمه ي صخره” است. نكته‌ي جالب ديگر اين است كه هر دو سال يك بار در اين منطقه، دختر شايسته‌اي به عنوان دوشيزه “لورلاي” برگزيده مي شود.

 

مجسمه اي كه از Loreley بر روي جزيره اي بر روي رود “راين” در همين منطقه ساخته شده، بسيار معروف است. اين مجسمه هم مربوط به “لورلاي” است اما آن مجسمه ي اصلي نيست.

مي توانيد يك يورو در اين دستگاه بيندازيد و همچنان كه به منظره رود “راين” خيره شده ايد، به افسانه ي “لورلاي” گوش فرا دهيد. “هاينريش هاينه” يك شعر بسيار معروف و زيبا براي “لورلاي” سروده است كه توانستم ترجمه فارسي آن را در اينترنت و در وبلاگ  http://pardeh.blogspot.de پيدا كنم:

 

نمي‌فهمم چرا

و از چه روي چنين اندوهناك و نگرانم

كه افسانه‌اي ز دوران باستان

خاطرم را لحظه‌اي آسوده‌ نمي‌گذارد

هوا خنك است و رو به تاريكي دارد

رود «راين» ملايم و آرام جاريست

و زير پرتو خورشيد شامگاهي

مي‌درخشد قله كوه

زيباترين ِ دوشيزگان

نشسته‌ است آن بالا، سحرآميز

تلولو طلايي مرصع‌اش مي‌درخشد

موهاي طلايي‌اش را شانه مي‌زند

موهايش را او

با شانه‌اي زرين شانه مي‌زند،

و آوازي مي‌خواند

به نغمه‌اي بس غريب و بس نيرومند

قايق‌بان را در قايق كوچكش

درد و المي وحشي در چنگ مي‌گيرد

او به شكاف صخره‌ها نمي‌نگرد

او فقط به بالا مي‌نگرد

مي دانم كه سرانجام

امواج به كام خويش خواهند كشيد قايق و قايقبان را

و اين است

نتيجه آواز«لورلاي»

 

متاسفانه نتوانستم از مجسمه اصلي “لورلاي” عكس بگيرم. اما اين عكس را گرفتم تا بدانيد كه اين دوشيزه زيبا كه هميشه در حال شانه زدن موها و اغواكردن قايقرانان بوده، چگونه مجسم شده است.

در كناره ي رود “راين” و آن مسيري كه ما از آن آمديم، قلعه هاي زيبا و جالب توجه فراواني ديده مي شود.

بعد از گذراندن يك مسير فوق العاده، نهايتا به “بُن” رسيديم. در تصوير، ميدان اصلي مركز شهر را مي بينيد.

در اين مسير پياده روي در شهر “بُن”، تصوير برخي از مشاهير آلمان را مي توان تماشا كرد.

اين تصوير “آنه ماري شيمل”، مولوي شناس سرشناس آلماني است. او در سال ۲۰۰۲ از دنيا رفته است.

تصوير يك كتابفروشي در شهر “بُن”

 

دوباره بيست و ششم شهريور:

در شهر “بُن” با يك گروه ۶۵ نفره ايراني همراه شديم. آنها در همان هتل ما اقامت داشتند و با همان آژانسي به اين سفر آمده بودند كه همسفران بنده. بنابراين با يك اتوبوس دو طبقه در يك روز از دو شهر در دو كشور هلند و بلژيك بازديد كرديم. تصوير بالا را در شهر “ماستريخت” (ماستريشت) گرفته ام.

نمايي از برج و باروي قديمي شهر “ماستريشت”:

شايد نام “ماستريخت” با عنوان “پيمان ماستريخت” برايتان آشنا باشد. “پيمان اتحاديه اروپا” Maastricht_Treaty يا به طور غيررسمي “پيمان ماستريخت” در تاريخ ۷ فوريه ۱۹۹۲ در شهر ماستريخت كشور هلند و پس از مذاكرات صورت گرفته در تاريخ ۹ دسامبر ۱۹۹۱ بين اعضاي European Community امضا و در تاريخ ۱ نوامبر ۱۹۹۳ به اجرا گذاشته شد. اين پيمان منجر به ايجاد اتحاديه اروپا و خلق يورو شد.

 

 

نمايي از يكي از دروازه هاي ورودي شهر

ديوار قديمي شهر

“ماستريخت” در كنار رود Maas (به لاتين Mosa) واقع شده. طول اين رود ۹۵۰ كيلومتر است و از كشورهاي فرانسه، بلژيك و هلند عبور مي كند و به درياي شمال مي ريزد.

ماستريخت

ماستريخت

ميدان شهرداري “ماستريخت”

مجسمه اي در ميدان شهرداري

بعد از ترك “ماستريخت” به مكاني به نام Maasmechelen Village در بلژيك رفتيم. اينجا يك outlet بود. مكاني براي خريد اجناس مارك دار و بِرَند با تخفيف هاي حدود ۲۰ تا ۵۰ درصد.

همان توضيح بالا

در يكي از فروشگاه ها، براي پخش موسيقي DJ داشتند.

بدون شرح

 

سه شنبه ۲۸ شهريور ۱۳۹۱

مي گويد: آقا آرش نمي شه بريم سوئد و سوئيس رو ببينيم؟

مي گويم: به هر دو كشور؟

مي گويد: آره ديگه. بريم آنجاها را ببينيم.

مي گويم: فكر كرديد چون هر دو با “س” شروع مي شن، نزديك هم هستن؟

مي گويد: بريم ببينيم ديگه.

ديگر چيزي نمي گويم…

بعد از چند دقيقه، مي پرسد: آقا آرش اسم اين شهر چيه؟

فقط نگاهش مي كنم…

اگر شما جاي من بوديد به كسي كه دو شب در يك شهر اقامت داشته و هنوز نام آن را نمي داند و با اين حال مي خواهد سوئد و سوئيس را ببيند، چه مي گفتيد؟

راستي علم بهتر است يا ثروت؟ كسي جوابش را مي داند؟

 

چهارشنبه ۲۹ شهريور ۱۳۹۱

خودم فهميده ام كه ديگر در نوشتن گزارش هاي سفر چنان نيستم كه قبلا بودم (اگر كه بودم). به نظرم چندي است كه سفرنامه هايي كه مي نويسم (اگر بتوان عنوان سفرنامه بر آن ها نهاد) روح ندارند. تنبلي در نوشتن از كالبد كلمات كاملا پيداست و تنها چيزي كه هنوز باقي است و شايد مدت طولاني باقي نماند، به روز نوشتن است.

مدتي است كه در پي يك روش تازه تر و هيجان انگيزتر در نوشتن مي گردم كه البته هنوز نيافته ام. اين نوشتن ها براي من گونه اي درد و درمان است كه در ميان آن هر دو فعلا آويزان مانده ام. احتمالا ايراد در تنبلي است يا سنگين شده ام. يك احتمال ديگر هم وجود دارد. كميت حرف هايي كه آنها را نمي گويم زياد شده. نمي توانم بگويم. نمي توانم خودم را راضي كنم كه بگويم. اين اتفاق تازه نيست، اما مقدارش تازه است. چگالي اش تازه است.

هر وقت معناي نويي در زندگي ام نداشته باشم، هرگاه عشق تازه اي نيابم، درمي مانم. اين را خيلي خوب مي دانم. وضعيتي كه در آن هستم، با كمي خوشبختي بي مزه همراه است. بد نيست اما باعث تحرك نمي شود. شايد خسته ام. احتمالا همينطور است.

به هر حال…

صبح امروز (۲۸ شهريور) شهر “بُن” را به مقصد “آمستردام” ترك كرديم. تنها موضوعات جالب توجه اين جابجايي را در عكس هاي زير به همراه زيرنوشت آنها خدمتتان ارائه مي دهم:

در ساحل دريا در نزديكي آمستردام

همان

 

همان

همان

اين اتوبوسي است كه با آن از “بن” به “امستردام” آمديم. عنوانش Golden Class است. باورتان نمي شود كه قيمت اين اتوبوس ۲۴ متري، ۳۲ نفره، ۵۰۰ هزار يورو است. يعني حدود يك ميليارد و پانصد ميليون تومان به نرخ امروز مي ارزد. بسيار با كيفيت است.

همان

همان

به محض ورود به شهر آمستردام با چنين منظره اي روبرو شديم.

همان

 

چهارشنبه ۲۹ شهريور ۱۳۹۱

امروز به همراه همسفران به اطراف آمستردام رفتيم تا گشت يك روزه امان را انجام دهيم. قبلا هم به همين مكان به نام هاي Zaan Schans و Volendam رفته ام كه گزارش آن را مي توانيد در آدرس http://nooraghayee.com/?p=12742 مرور كنيد.

اما در زير مي توانيد عكس هاي امروز را ببينيد و آن را با عكس هاي حدود يك سال پيش مقايسه كنيد.

 

عكس هاي زير مربوط به منطقه Zaan Schans است. اگر به گزارش آدرسي كه نوشتم رجوع كنيد توضيحات اندكي در اين رابطه وجود دارد.

بدون شرح

بدون شرح

بدون شرح

 

بدون شرح

بدون شرح

بدون شرح

بدون شرح

بدون شرح

بدون شرح

بدون شرح

بدون شرح

بدون شرح

هلندي ها يك جور كفش سنتي دارند كه از چوب نرم و سبك ساخته مي شود. هرچند امروزه از اين كفش ها كم استفاده مي شود اما هنوز ساليانه يك ميليون از آنها ساخته مي شود. از اين يك ميليون كفش ۵۰۰۰۰۰ تا براي مصرف خود هلندي هاست و ۵۰۰۰۰۰ تا براي توريست ها. هلندي ها اين كفش ها را براي كار در مزرعه به پا مي كردند و حتي بعد از صنعتي شدن در كارخانجات به عنوان يك كفش ايمن از آن استفاده مي كردند.

قبلا ساخت هر جفت كفش حدود ۵ ساعت طول مي كشيد اما امروزه با استفاده از دو دستگاهي كه در تصوير مي بينيد، ۵ دقيقه طول مي كشد. اين دو دستگاه مثل همان دستگاه هايي هستند كه با آن ها كليد مي سازند. يعني قالب كفش را در يك قسمت مي گذارند و چوب كفشي كه قرار است ساخته شود را در طرف ديگر. بعد از چند دقيقه، كفش جديد با استفاده از قالب شكل داده مي شود. يكي از دستگاه ها براي طراحي و ساخت بخش بيروني و ديگري براي بخش دروني كفش است.

از نماي نزديكتر شاهد دستگاهي هستيد كه براي ساخت بخش دروني كفش مورد استفاده قرار مي گيرد.

كفش را بعد از طراحي و ساخت، پرداخت مي كنند و رنگ مي زنند.

اين هم كفش هايي كه براي توريست ها با ماشين ساخته شده.

از اينجا به بعد عكس ها مربوط به Volendam است.

بدون شرح

 

بدون شرح

بدون شرح

عكس هايي از اين منطقه كه سبك زندگي مردم را در دهه هاي گذشته نشان مي دهد.

بسياري از عكس هايي كه در اين سفر گرفتم به دليل مشكل داشتن لنز دوربين شبيه همين عكسي مي شد كه در تصوير مي بينيد . بعد از مدتي (يعني همين امروز) فكر كردم كه شايد همين عكس ها هم جذاب باشند. احساس كردم كه شايد بتوانم از اين تهديد يك فرصت بسازم و گونه اي از عكاسي با يك Concept نو را تجربه كنم. البته موضوعات بايد خاص و داراي معناي موافق با آنچه كه در ذهنم است، باشند. فعلا اين اولين عكس از اين گونه است، تا ببينيم چه مي شود.

تصوير فوق بعد از تنظيم لنز

 

بدون شرح

بدون شرح

بدون شرح

بدون شرح

بدون شرح

بدون شرح

بدون شرح

۱- گربه اي دم پنجره

۲- براي اينكه بدانيد مجسمه نيست.

بدون شرح

بدون شرح

بدون شرح

بدون شرح

 

چهارشنبه ۲۹ شهريور ۱۳۹۱

گزارش تصويري بدون شرح:

۱

۲

۳

۴

۵

۶

۷

۸

۹

۱۰

۱۱

۱۲

۱۳

۱۴

۱۵

۱۶

۱۷

۱۸

۱۹

۲۰

۲۱

۲۲

۲۳

۲۴

۲۵

پي نوشت: براي گرفتن اين عكس ها يك ساعت تمام وقت گذاشتم. متاسفانه از آنجايي كه لنز دوربينم دچار مشكل شده، براي گرفتن يك عكس بايد خيلي زمان صرف كنم و بسياري از لحظات حساس را از دست مي دهم. اگر بعضي از عكس ها از كيفيت خوبي برخوردار نيستند به دليل مشكل لنز دوربين است. فولندام Volendam نام مكاني است كه اين عكس ها را از دريا گرفتم.

به نظر خودم اين گزارش شبيه گزارش “نيلوفرها هم چشم دارند”  شده است. آن گزارش را مي توانيد در اين آدرس  http://nooraghayee.com/?p=7322#more-7322 مرور كنيد.

 

پنجشنبه ۳۰ شهريور ۱۳۹۱

ساعت ۱۹:۱۵ دقيقه به وقت آمستردام بر روي تخت هتل نشته ام و مي نويسم. فردا روز بازگشتمان است. هواي اروپا كم كم به سردي مي گرايد اما لطيف است. وقتي پايم به ايران برسد، اولين ساعات اول مهر خواهد بود. گفته بودم كه با پاييز برمي گردم.

سفر خوبي بود به همراه بدي هايش.